
خواب دیدم... برامون مهمون اومده بود! از تو آشپزخونه صدام زد... +بدو برو دوتا نون دیگه بخر -عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا! و به خواهرمو و مامان اشاره کردم! یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه... آب یخ بود که ریختن رو سرم! به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف کابینت بدم بهش و همزمان گفت... +چادرمو بده خودم میرم... - ن میرم +لازم نکرده -عه! میگم میرم دیگه! با ابروهای گره کرده بهم نگاه کرد... سرمو انداختم پایین... پارچه ی نون رو زد تو تختهی سینم و برگشت که برهتو آشپزخونه... ...
ادامه مطلب