دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «چیست» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

بیu200cحس

  • نیلوبلاگ

    برگشته علنا داره بهم توهین میکنه! جلو همه... پسره ی احمق... و چقدر با خودم حال کردم وقتی با یه لبخند تحقیر آمیز ردش کردم رفت.....

    ادامه مطلب
  • گیج...

  • نیلوبلاگ

    وای خدایا چرا اینجوریم؟! چزا اینقدر گیجم؟! اصن نمیفهمم؟! هی فکر میکنم از خودم دورم بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان! پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟ اشتباه دارم تو کارم ها! ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده... وای خدایا کمک کن... سینم داره سوراخ میشه... عه¡ اصن خیلی عجیبه برام الان همه چیز تو همه! آخه خو چرا!؟ خاطره ها اینجا چیکار میکنن؟! پووووووف... واقعا خودم خندم میگیره چه مسخره و بی منطق! ... دعام کنید ... میشه فکر کنم اینجایید بعد من کنارتون سرمو بذارم زمین گریه کنم؟!...

    ادامه مطلب
  • هدشات!

  • نیلوبلاگ

    تجربه ی هدشات شدن زیاد دارم! میدونم چه دردی داره... با اینکه فقط صدم ثانیس! ولی همین لحظه های قبلش خودش زنده شدن و مردنه ولی الان تو یه دقیقه ۱۳ نفرو هدشات کردم با اینکه هیچ حسی ندارن اونا! ولی... #خوابپریشون...

    ادامه مطلب
  • استرس

  • نیلوبلاگ

    وای خدا چقدر استرس دارم! چقدر سرم درد میکنه... اه... این همه کار ریخته سرم همشم الکی و به درد نخور... خدایا درسو چیکار کنم! قشنگ بوی عقب افتادن به مشامم میرسه از همین الان......

    ادامه مطلب
  • اعتماد

  • نیلوبلاگ

    مدت هاست دلم میخواد ... دلم میخواد یکی با بودنم احساس آرامش کنه... بودنم برای یکی خوشحال کننده باشه... چقدر خوبه!...

    ادامه مطلب
  • دنیای موازی!

  • نیلوبلاگ

    ینی میشد یه چیز دیگه بشه؟! ینی میشد اون موقع اصن کلا یه چیز دیگه میشد؟! پ چرا نشد؟! میدونید؟ خستم زیاد گفتم این کلمه رو بهشون... ولی واقعا خستم! ________________ مامان امروز فقط بهم سلام کرد حتی بغلش کردم که ناراحتیای دیشبو از دلش دربیارم خودشو کشید بیرون از بغلمو رفت... اشکال نداره حسمو مهروموم میکنم میدم به یکی برام نگهداره...

    ادامه مطلب