
یکشنبه روزی بود.قرارمون سر ۱۲فروردین بود.چند دقیقه زودتر از من رسیده بود.نمیخوام کامل تشریح کنم که چه کردیمو و چی گفتیم چون ن کمه ن حوصلشو دارم.رفتیم و اون منطقه رو بهش نشون دادم.تا جایی که ذهنم یاری کرد گفتم بهش.لحظات رو براش تعریف میکردم.نماز رفتیم مسجد سجاد خوندیم.بعدش هم برگشتیم انقلاب.کار داشت.خرید داشت.منم به دلم افتاده بود یه چیزی برای خودم بخرم.ولی قبلش ییه سر رفتیم شیرینی فرانسه.اونجا بود که...اونجا بود که دیگه نشد خودمو نگهدارم.اونجا بود که بغضم شکسته شد.اونجا شد که اشک ریختم. کافه لات...
ادامه مطلب