بلاخره...

خرید بک لینک
یکشنبه روزی بود.قرارمون سر ۱۲فروردین بود.چند دقیقه زودتر از من رسیده بود.نمیخوام کامل تشریح کنم که چه کردیمو و چی گفتیم چون ن کمه ن حوصلشو دارم.رفتیم و اون منطقه رو بهش نشون دادم.تا جایی که ذهنم یاری کرد گفتم بهش.لحظات رو براش تعریف میکردم.نماز رفتیم مسجد سجاد خوندیم.بعدش هم برگشتیم انقلاب.کار داشت.خرید داشت.منم به دلم افتاده بود یه چیزی برای خودم بخرم.ولی قبلش ییه سر رفتیم شیرینی فرانسه.اونجا بود که...اونجا بود که دیگه نشد خودمو نگهدارم.اونجا بود که بغضم شکسته شد.اونجا شد که اشک ریختم. کافه لاته جلوم.رو به دیوار.کنارشون وایساده بودمو اشک میریختم.

من خیلی نمیتونستم نگاهش کنم.اصن همینجوری که سرم رو به دیوار بود حرف میزدم که کسی صورتمو نبینه.ولی اون نگاهم میکرد.همین باری که روی دوشم زود رو سبک میکرد.

همین که اشک ریختنم رو...

همین که غصه خوردنم رو...

همین که از تو چشمم عذاب کشیدنم رو...

میدید...

همین کافی بود برام

بلاخره دیده شدم

*بلاخره خواهرم اشک ریختنمو دید

#بادوروزتاخیر

دلنوشتهی یک واحد انسان...

ما را در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان دنبال می‌کنید

برچسب: بالاخره یاد میگیری,بلاخره ساکشن التراسونیک,بالاخره ساکشن التراسونیک,بلاخره با پولای خوردم,بلاخره اولتراسونیک,بالاخره یا بالاخره,بلاخره امتحانا تموم شد,بلاخره لاغر شدم,معنی بلاخره,بلاخره حامله شدم, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 14:19

صفحه بندی