دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «یزد تایر» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

یزد...

  • نیلوبلاگ

    مامان: (باگریه)میخوام برم یزد...من که ن پدر دارم ن مادر...میرم خونه ی خواهرام من:مامان جان،عزیز من،الهی من فدات بشم،یه لحظه فکر کن. اولا چی میخوای بگی به خاله ها؟!دوما ،مامان جان،دور که بشی یه قدم به طلاق نزدیک شدیا!حواست هست؟سوما،دلت میاد منو تنها بذاری؟ +یه چیزی میگم بهشون بلاخره،حداقل برای چند روز...اگه به خاطر فاطمه نبود که خیلی وقت بود اینکارو کرده بودم...تو پسری،شما مردا خوب بلدید گلیمتونو از آب بکشید،چیکار من داری؟دو روز دیگه مث بابات منو ... - #بغض...

    ادامه مطلب