خاطره!

خرید بک لینک
من تو اتاق پایین خونه آبی بی،بین دخترخاله ها و دخترداییم نشسته بودم...

محدثه:ن دیگه...خاله بازی نکنیم

و من یاد آخرین خاله بازیی که کردیم افتادم

من بچه ی فریده بودم،و تصادف کردم ته بازی:))

و مردم:)))

(کلا دست به مردنم خوب بوده از اول:)) )

دلم برای ادا بازیایی که میکردم تنگ شده

دلم برای پانتومیم هایی که با علی بازی میکردیم تنگ شده

دلم برای فوتبالی که تو خونه فاز۲ بازی میکردیم با علی تنگ شده

بازییی که علی اخرش به ضربه فنی:) منو برد

دلم خیلی تنگ شده...

دلم خیلی تنگه...

ای کاش میشد سال ۹۲ و ۹۳ هیچ وقت نمیومد...

دلنوشتهی یک واحد انسان...

ما را در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره پروانه,خاطره آمپول زدن,خاطرة قصيرة,خاطره ختنه,خاطره حجازی,خاطره چت,خاطره اسلام, نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 13:37

صفحه بندی