میتونم بگم عاشق این بودم که موهام بریزه رو صورتم...
از رنگ موهام خوشم میومد...
ینی عاشقش بودم
حظ میکردم
وقتی موهام میریخت رو صورتمو همزمان نور میخورد توش که اصن هیچ...
رنگ خرمایی روشنش از خرما تازه برام شیرین تر بود...
امروز برگشتنا...
وقتی کلاه کاسک سرم بود
یه دست از موهام اومده بود جلو چشمم...
نور میخورد توش...
ولی من ن عاشقش بودم
ن حظ کردم از دیدنش...
خدا رحمتم کنه... :)
دلنوشتهی یک واحد انسان...ما را در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان دنبال میکنید
برچسب: بچگیتو فراموش نکن,بچگی,بچگی مهران غفوریان,بچگی گوگوش,بچگی بازیگران,بچگی یعنی,بچگی کیه,بچگی بازیگران خارجی,بچگی های بازیگران,بچگی بازیگران مرد ایرانی, نویسنده: بازدید: 7