یکم حرف بزنم...
اندازه یکی دوتا پست...
ولی از صبح تا شب به شدت درگیر بودم...
با اینکه دلم لک زده بود برای حرف زدن...
هه...یادش بخیر...یه زمانی کلا حرف نمیزدم از خودم...
ولی درکل...
آخ که پدرم دراومده ...
خیلی سخته تمام قد وایسادن جلو همه چیز...
بدون اینکه حرفی بزنی...
آبرو خم کنی...
یا حتی لحظه ای بخوای خودتو با حال بد نشون بدی...
ولی از تو تماما در حال غلیان باشی...
نمیدونم چجوری این همه فشار جسمی و روانی و روحی (فکر کنم یکی باشن روانی و روحی البته:))) )
نمیدونم چجوری حرف نمیزنم ازش...
البته خب زمان ندارم...
وقتیم که یه جا ساکن باشم از خستگی خوابم میبره...
روحم درد میکنه...
نفسم درد میکنه...
دارم جون میدم تا حتی به فکرشم نرسه شکست خورده...
همین...
دلنوشتهی یک واحد انسان...ما را در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان دنبال میکنید
برچسب: میثاق معمارزاده,میثاق با شهدا,میثاق بهادران,میثاق جمشیدی,میثاق 2,میثاق رفسنجان,میثاق صنعت مرکزی,میثاق نامه دانش آموزان,میثاق تبریز,میثاق نامه, نویسنده: بازدید: 11