ولی یادمه از عصبانیت،دو سه درجه بالاتر بود...
یادمه جرمم وایسادن جلوی بابا بود به خاطر کارش...
یه سیلی سمت راست...
دومیش سمت چپ...
در عرض چند ثانیه صورتم حس نداشت...
صورتم آتیش گرفت
بدنم یخ زد
با کمر خوردم زمین...
بقیه ضربه هاش بی هدف بود...
ولی دو سهتاش کاری بود
کمر،سر،لگن...
با کف دست چنان زده بود تو سرم که مدت ها از گوشم صدای زنگ میشنیدم...
گوش چپم مدتها خوب نمیشنید...
یادمه مامان با جیغ و گریه بابا رو ازم دور کرد...
یادمه اون شب چجوری صبح شد...
یه عالمه تو بغل خودم لرزیدمو گریه کردم...
فکر کنم لبمم پاره سده بود...دقیق یادم نیست...
میدونید چقدر سخته آدم کتک بخوره بعد کسیم نباشه پیشش دلداریش بده؟
جدا خیلی سخته...خیلی بده...
پووووف
مردهسور ببرن این خاطره هایی رو که هنوزم جدید داره...
الان یادم اومدش...
ما را در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18