ایده ی ساختنش از اون روزی که باهم رفتیم ترنجستان به ذهنم اومد...
خیلی روز خوبی بود...
دوست داشتنی...
به خودم گفتم: نگین از این کبوترا خیلی دوست داره! میتونم یه دونه از اینا براش درست کنم خودم،که هم نشون بدم برام چقدر مهمه، هم خوشحالش کنم،هم جبران یه سرسوزن از لطف هاش باشه
از اون موقع ایدهش تو ذهنم بود...
یه چند وقت بعدش رفتم گِل تهیهم و یه چیزی ساختم...
خیلی کوچیک بود...
اصن هم شبیه اون کبوترای توی ترنجستان نبود...اصن...بدون هیچ ایده ی خاصی ساخته بودمش...همینجوری هرچی تو ذهنم بود رو پیاده کردم...یه تصویر مبهمی تو ذهنم بود ازش...
ولی فاطمه خوشش اومده بود...
دیدم خوب نیست خرابش کنم...دادم به فاطمه...تا اینجا یه هدیه واسه آبجی کوچیکه :))
یه مدت بعدش رفتم ترنجستان، یادمه بارون شدیدم میومد، با موتورم بود...یخ زده بودم علنا...
رفتم از چند جهت از کبوترای مختلف عکس گرفتم و با هزار بدبختی از عرضهگاه آدرس اون کارگاهی که اینا رو براشون میزنه ازشون گرفتم...بعد رفتم دو بسته گِل دیگه هم خریداریم ، برای محکم کاری :))
برگشتنا یادمه دوتا مسافر زدم...برای اولین بار مسافرکشی کردم:)) یه کورس از سر میرداماد تا ته میرداماد که خود پسره ۵تومن بهم داد :)) یه کورسم از آفریقا تا اطراف مصلی که اونم یه آقای میانسالی بود که اونم ۵تومن داد...قشنگ یادمه به خودم گفتم: خداروشکر هم پول گِلا دراومد هم پول یه دور بنزینم :))یخ زده بودم وقتی رسیدم خونه :))))))
تا یه مدتی وقت نکردم برم سمتش...بعد یه چند وقت رفتم سراغش...آغاز کردم به آزمون و خطا...اون شماره ای هم که گرفته بودم از ترنجستان جوابگو نبود...از بابا مشورت گرفتم...گفت اون قبلیه رو بذار...روش پلاستیک بکش و چرب کن...بعد روش قالب بگیر ...بعد قالبو از وسط ببر و دوباره به هم بچسبون که کبوترت تو خالی دربیاد...خب نشد...چهاربار امتحان کردم...هربار ترک میخورد...گِل هم تقریبا چرب شده بود...خیییلییی رو مخم بود...خیییلییی...ینی وا میرفت...نمیچسبید به هم...چسبندگیش رفته بود...بهش یه مقدار چسب چوب زدم تا دوباره خودشو گرفت...این چهار بار،هربار شب قالب گیری میکردم،صبح که بیدار میشدم میدیدم اندازه قدم چاک خورده :( چنان تو ذوقم میخورد که نگو...دفعه چهارم یادمه نشستم زمین یه آهی کشیدم که دلم واسه خودم سوخت
یه چند روزی کار نکردم روش...بعد دوباره نشستم پاش و گفتم امشب میسازمت...همون چسب چوبی که بالا گفتم رو زدم بهش و نرمش کرد...این دفعه تو پُر ساختمش... بدنش هم خیلی خوبه شده بود...
دم کشیده و استیل خوبی پیدا کرده بود...
صبح که بیدار شدم دیدم دمش از بالا ترک خورده...ترک ها! بدنشم پر ترک بود...خیلی ناراحت شدم...خیلی...ولی امیدوار شده بود...از دفعه های قبل خیلی بهتر بود! ترکاش دیگه عمق نداشت...ولی خب ترک بود دیگه...
زمان آینده عصرش از دانشکده که برگشتم بلافاصله دوباره نشستم پاش...حسابی سفت شده بود...خردش کردم...پودر کردم کبوتره رو...برای اینکه راحت تر گل بشه...چون دفعه های قبل میمردم تا میتونستم گل کنم دوباره اونو :
شروع کار کردم...یکم عصبی بودم اون روز کلا...واسه همین وقتی ساختمش استیلش خیلی مورد پسندم نبود...ولی هرچی باهاش ور رفتم نتونستم درستش کنم...به این خروجی رسیدم که بعد که خشک شد با سمباده صاف و صوفش! میکنم :)) ...دمش همون اول ترک خورد و افتاد...با هزار بدبختی چسبوندمش... کردمش تو پلاستیک...با سوزن روی پلاستیک سوراخای ریز ریز درست کردم...هرچند دقیقه با سرنگ آب میریختم روی کبوتر گِلیم ...یه دو روزی توش بود تا کم کم خشک شد...ترک خاصی نخورده بود...فقط همون دمش که اونم تونستم درستش کنم...
گذاشتم ۳-۴ روز قشنگ خشک شد...بعد با سمباده بهش شکل دادم...ینی همون صاف صوف :)...تهش باز گفتم: خدایا،دوستش داشته باشه :(
حسابی صاف و لطیف شده بود...حسابییی...ینی قشنگ آماده بود که نازش کنی...میدونستمم که نگین چجوری ناز میکنهشون...خیلی با دقت سمباده زدم...
روز بعدش روش چسب چوب زدم...
دو روز بعدش رنگ زدم...
موقع رنگ زدنش مامان اینا یزد بودن...گند زده بودم به خونه همه جای خوته بوی رنگ گرفته بود...شدید...
روز بعدش موقعی که اومدم بردارمش،اصن حواسم نبود که میتونه خیس باشه هنوز و.... خلاصه خراب شد...دیگه ریخته بودم به هم...میخواستم روز بعد برسونم بهش...ولی خراب کاری شده بود...قصدمو گذاشتم برای چهارشنبه...
زمان آیندهش با یه بدبختیی رنگشو تراشیدمو بعد پاک کردم...نمیدونم با رنگ روغن کار کردید یا ن...ولی پاک کردنش مکافاتی داره...مامان اینام اومده بودنو همه هم حساس بودن به بوی تینر...مجبور شدم برم رو پشت بوم...خیلی سرد بود...خییلییییی...تازه همزمان داشتم باهاش چت هم میکردم...فرض کنید! تو اون اوضاع!
رنگش کردم...روز آیندهش آماده بود...استرس داشتم...خیلیم استرس داشتم...که خراب نشه یه دفعه...این ورش،اون ورش...خدایا! اصن خوشش میاد! دوستش داره!
آخه راستش.. راستش من روح خودمو توش گذاشته بودم...
موقع ساختش...حالم خوب نبود...ولی با ذوق و امید ساختمش...حال خودم رو روی استیلش پیاده کردم...یه کبوتر،که نشسته،سردشه، خودشو باد کرده،داره به آسمون نگاه میکنه،غمگینه ولی میخواد امید داشته باشه...میدونه یکی هست که میتونه رو دستش بشینه،نوازش بشه،آروم بشه،گرم بشه... خودم بودم اون کبوتره...خودِ خودم...اولش قصدم این نبود که خودمو تو قالبش دربیارم...ولی اون شب شد اینجوری...و الان خوشحالم!
میخواستم روش اسلیمی بکشم...دیدم بخوام رو اونم وقت بذارم،تا خشک بشه میوفته هفته دیگه...تا الانم خیلی طول کشیده بود...هرچی زودتر بهتر...
روز بعدش،چهارشنبه...تو سایت دادم بهش...
اول معلوم بود تعجب کرده،وقتی برش داشت تعجبش بیشتر شد،سنگین بود!...احساس کردم خوشش اومده...وقتی بهش گفتم خودم ساختمش دیگه خیلی تعجب کرده بود! چشماش درشت شد...راستش خیلی خوشحالیشو نتونستم تو چهرهش تشخیص بدم...ولی بعدش تو پیاماش گفت که خیلی خوشحاله و من میدونم که خیلی خوشحالش کردم...چقدر خوب! چقدر عالی! خوشحالم که تونستم خواهرمو خوشحال کنم! چقدر خوشحالم که آرزوی چندین سالهم رو خوشحال کردم! حداقل فهمیدم به غیر از اذیت کردنش یه کارای دیگه ای هم بلدم...
خودم خسته شدم! :)))
همین دیگه!