
از بد هم بیشتر چقدر مرگ اگه نتونم باهات راحت باشم به نظرم اگه اینجور باشه باید گفت چقدر "مرگ"......
ادامه مطلب
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...
ادامه مطلب
احساس میکنم دارم وارد فاز و نوع جدیدی از دروغگویی در ظاهر میشم! خدا رحم کنه......
ادامه مطلب
بسم الله... ... تنهایی رو خیلی تجربه کردم... تو اوج دوران زندگیم... دورانی که نیاز داشتم به همه ی اون چیزایی که یه جوون نیاز داره... xa0...
ادامه مطلب