
نشد برم... خدایا... دلم دو سه ساعت ببرون بودن و خوش گذشتن میخواد... xa0...
ادامه مطلب
بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم... تو حق داری الان ناراحت باشی حق داری که به هم بریزی... البته منم اشتباه کوچیکی نکردم... نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم هی میگم چیز خوبی نیستا انگار دوست داره! عی بابا! من که کم نمیارم... ایشالا که تهش خیر باشه... منم باید خودمو یه جوری بسازم دیگه...
ادامه مطلب
برگشته علنا داره بهم توهین میکنه! جلو همه... پسره ی احمق... و چقدر با خودم حال کردم وقتی با یه لبخند تحقیر آمیز ردش کردم رفت.....
ادامه مطلب
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...
ادامه مطلب