دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «تولد مامانمه» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

تولد مامان!

  • نیلوبلاگ

    چرا اصلا همه چیز اون سال باید توهم میشد؟! اصلا همه چیز قاطی پاتی بود! میخواستم واسه مامان کادو بخرم : تازه داستانمون با بابا شروع شده بود... مامان خیلی حالش خراب بود... بابام که نمیشد باهاش حرف زد حتی... هدیه نخریدم براش... به جاش تو بغلم مث همیشه گریه کرد ... هنوزم دوست نداره تولدشو......

    ادامه مطلب
  • تولدم...

  • نیلوبلاگ

    امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...

    ادامه مطلب