
آسمون یزد خیلی پرستارهست... جون میده واسه خیره شدن به سقف آسمون... درد دل کردن باهاش... ولی حیف... حالم اینقدری خوب نیست بخوام برم با خیال راحت حرفامو بزنم... ن نفس درست و حسابی دارم... ن زبونی برای حرف زدن... فقط سینم از بغض خیلی سنگینه... لعنتی......
ادامه مطلب
حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو خراب کردن... بعد یه بیل دادن بهش... گفتن خونتو دوباره بساز... خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش بکنه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه... بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی اگه نسازی فلانت میکنیم بهمانت میکنیم... ........ امشبم که نخوابیدم... یه صحبتی با علی کردم یه سری کلیات رو بهش گفتم... تعجب رو تو چهرش دیدم......
ادامه مطلب