دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «نون خامه ای» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

نون!

  • نیلوبلاگ

    خواب دیدم... برامون مهمون اومده بود! از تو آشپزخونه صدام زد... +بدو برو دوتا نون دیگه بخر -عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا! و به خواهرمو و مامان اشاره کردم! یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه... آب یخ بود که ریختن رو سرم! به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف کابینت بدم بهش و همزمان گفت... +چادرمو بده خودم میرم... - ن میرم +لازم نکرده -عه! میگم میرم دیگه! با ابروهای گره کرده بهم نگاه کرد... سرمو انداختم پایین... پارچه ی نون رو زد تو تختهی سینم و برگشت که برهتو آشپزخونه... ...

    ادامه مطلب
  • اشکu200cهای سهمی!

  • نیلوبلاگ

    تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبینم اینه که آسمون میشه "پرده سینما"ـی فیلم "زندگی من"... ... هووووفففف... خیلی نامنظم نوشتم ولی واقعا ذهنم نامنظمه بیخشید......

    ادامه مطلب
  • تنهایی

  • نیلوبلاگ

    بسم الله... ... تنهایی رو خیلی تجربه کردم... تو اوج دوران زندگیم... دورانی که نیاز داشتم به همه ی اون چیزایی که یه جوون نیاز داره... xa0...

    ادامه مطلب
  • دنیای موازی!

  • نیلوبلاگ

    ینی میشد یه چیز دیگه بشه؟! ینی میشد اون موقع اصن کلا یه چیز دیگه میشد؟! پ چرا نشد؟! میدونید؟ خستم زیاد گفتم این کلمه رو بهشون... ولی واقعا خستم! ________________ مامان امروز فقط بهم سلام کرد حتی بغلش کردم که ناراحتیای دیشبو از دلش دربیارم خودشو کشید بیرون از بغلمو رفت... اشکال نداره حسمو مهروموم میکنم میدم به یکی برام نگهداره...

    ادامه مطلب