دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «ها» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

بی اعصابی

  • نیلوبلاگ

    بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم... تو حق داری الان ناراحت باشی حق داری که به هم بریزی... البته منم اشتباه کوچیکی نکردم... نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم هی میگم چیز خوبی نیستا انگار دوست داره! عی بابا! من که کم نمیارم... ایشالا که تهش خیر باشه... منم باید خودمو یه جوری بسازم دیگه...

    ادامه مطلب
  • گیج...

  • نیلوبلاگ

    وای خدایا چرا اینجوریم؟! چزا اینقدر گیجم؟! اصن نمیفهمم؟! هی فکر میکنم از خودم دورم بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان! پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟ اشتباه دارم تو کارم ها! ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده... وای خدایا کمک کن... سینم داره سوراخ میشه... عه¡ اصن خیلی عجیبه برام الان همه چیز تو همه! آخه خو چرا!؟ خاطره ها اینجا چیکار میکنن؟! پووووووف... واقعا خودم خندم میگیره چه مسخره و بی منطق! ... دعام کنید ... میشه فکر کنم اینجایید بعد من کنارتون سرمو بذارم زمین گریه کنم؟!...

    ادامه مطلب
  • افسرده!

  • نیلوبلاگ

    ناظم: میرشمسی(خطاب)...بشین،راحت باش من: ممنون آقا +یه سوال بپرسم؟! -بفرمایید آقا +مادرپدرت از هم جدا شدن؟! -(تعجب شدید)...ن آقا! +پس چرا اینقدر تو خودتی؟! ......

    ادامه مطلب
  • یزد...

  • نیلوبلاگ

    مامان: (باگریه)میخوام برم یزد...من که ن پدر دارم ن مادر...میرم خونه ی خواهرام من:مامان جان،عزیز من،الهی من فدات بشم،یه لحظه فکر کن. اولا چی میخوای بگی به خاله ها؟!دوما ،مامان جان،دور که بشی یه قدم به طلاق نزدیک شدیا!حواست هست؟سوما،دلت میاد منو تنها بذاری؟ +یه چیزی میگم بهشون بلاخره،حداقل برای چند روز...اگه به خاطر فاطمه نبود که خیلی وقت بود اینکارو کرده بودم...تو پسری،شما مردا خوب بلدید گلیمتونو از آب بکشید،چیکار من داری؟دو روز دیگه مث بابات منو ... - #بغض...

    ادامه مطلب
  • ستاره...

  • نیلوبلاگ

    آسمون یزد خیلی پرستارهست... جون میده واسه خیره شدن به سقف آسمون... درد دل کردن باهاش... ولی حیف... حالم اینقدری خوب نیست بخوام برم با خیال راحت حرفامو بزنم... ن نفس درست و حسابی دارم... ن زبونی برای حرف زدن... فقط سینم از بغض خیلی سنگینه... لعنتی......

    ادامه مطلب
  • تولدم...

  • نیلوبلاگ

    امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...

    ادامه مطلب
  • احمق

  • نیلوبلاگ

    دور از جون همتون... یه سری آدما خیلی احمقن... خیلی ... اون قدری که آدم تعجب میکنه که یکی چجوری میتونه اینقدر احمق باشه! اینقدر بی مبنا و منطق حرف بزنه... واقعا مسخرس... منو باش خودمو واسه کی پایین میوردم... ... سرم درد میکنه اعصابم خورده به خاطر قولایی که به خانم ز.س داده بودم نمیتونستم خیلی حرفا و خیلی جوابایی که درخورش بود رو بهش بگم... نگفتمو ریختم تو خودم... حالام سنگینم... حالم دوباره خوب میشه خیلی خیلی زود... از اون دفعه که اون گندو بالا اورد که بدتر نیست...

    ادامه مطلب
  • میثاق...

  • نیلوبلاگ

    چقدر دوست داشتم این چند روزه بیام اینجا... یکم حرف بزنم... اندازه یکی دوتا پست... ولی از صبح تا شب به شدت درگیر بودم... با اینکه دلم لک زده بود برای حرف زدن... هه...یادش بخیر...یه زمانی کلا حرف نمیزدم از خودم... ولی درکل... آخ که پدرم دراومده ... خیلی سخته تمام قد وایسادن جلو همه چیز... بدون اینکه حرفی بزنی... آبرو خم کنی... یا حتی لحظه ای بخوای خودتو با حال بد نشون بدی... ولی از تو تماما در حال غلیان باشی... نمیدونم چجوری این همه فشار جسمی و روانی و روحی (فکر کنم یکی باشن روانی و روحی البته:)))...

    ادامه مطلب
  • اشک!

  • نیلوبلاگ

    گریه مرد بی صدا قشنگه... اصن باید مث اشک ریختن باشه فوقش...

    ادامه مطلب
  • خرابه!

  • نیلوبلاگ

    حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو خراب کردن... بعد یه بیل دادن بهش... گفتن خونتو دوباره بساز... خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش بکنه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه... بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی xa0 اگه نسازی فلانت میکنیم بهمانت میکنیم... ........ امشبم که نخوابیدم... یه صحبتی با علی کردم یه سری کلیات رو بهش گفتم... تعجب رو تو چهرش دیدم......

    ادامه مطلب
  • دروغ

  • نیلوبلاگ

    احساس میکنم دارم وارد فاز و نوع جدیدی از دروغگویی در ظاهر میشم! خدا رحم کنه......

    ادامه مطلب
  • اشکu200cهای سهمی!

  • نیلوبلاگ

    تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبینم اینه که آسمون میشه "پرده سینما"ـی فیلم "زندگی من"... ... هووووفففف... خیلی نامنظم نوشتم ولی واقعا ذهنم نامنظمه بیخشید......

    ادامه مطلب
  • جنگ...

  • نیلوبلاگ

    شب که میشه همه فکر و خیالا یه ارتش میشن من تنها... #البتهشمامهستید:)...

    ادامه مطلب
  • بچگی

  • نیلوبلاگ

    بچگیام از اینکه موهام بلند بشه خیلی خوشم میومد... میتونم بگم عاشق این بودم که موهام بریزه رو صورتم... از رنگ موهام خوشم میومد... ینی عاشقش بودم حظ میکردم وقتی موهام میریخت رو صورتمو همزمان نور میخورد توش که اصن هیچ... رنگ خرمایی روشنش از خرما تازه برام شیرین تر بود... امروز برگشتنا... وقتی کلاه کاسک سرم بود یه دست از موهام اومده بود جلو چشمم... نور میخورد توش... ولی من ن عاشقش بودم ن حظ کردم از دیدنش... خدا رحمتم کنه... :)...

    ادامه مطلب
  • خاطره!

  • نیلوبلاگ

    من تو اتاق پایین خونه آبی بی،بین دخترخاله ها و دخترداییم نشسته بودم... محدثه:ن دیگه...خاله بازی نکنیم و من یاد آخرین خاله بازیی که کردیم افتادم من بچه ی فریده بودم،و تصادف کردم ته بازی:)) و مردم:))) (کلا دست به مردنم خوب بوده از اول:)) ) دلم برای ادا بازیایی که میکردم تنگ شده دلم برای پانتومیم هایی که با علی بازی میکردیم تنگ شده دلم برای فوتبالی که تو خونه فاز۲ بازی میکردیم با علی تنگ شده بازییی که علی اخرش به ضربه فنی:) منو برد دلم خیلی تنگ شده... دلم خیلی تنگه... ای کاش میشد سال ۹۲ و ۹۳ هیچ وق...

    ادامه مطلب
  • سرباز!

  • نیلوبلاگ

    احساس یه سرباز تازه از جنگ برگشته رو دارم... سربازایی که از خط مقدم جنگ میان خیلی داغونن... آدمایی که دیگه آدم نیستن! انگار دلشون سنگ شده... به خاطر چیزایی که دیدن و تجربه کردن به خاطر زخمای روحیی که خوردن و چشیدن... احساس یه سرباز از تازه جنگ برگشته رو دارم که به صورت خانوادش لبخند میزنه... که ظاهر دروغگوی خوبی داره... که عادی برخورد میکنه... ولی بعضی وقتا یه دفعه دیوونه میشه... یه دفعه یه کاری میکنه که خودشم نمیفهمه دلیلشو... کسی که از جنگ برگشته خیلی سختس... خلوتاش آزار دهندس... گریه هاش شبیه...

    ادامه مطلب
  • مخ

  • نیلوبلاگ

    به خدا داره میترکه مخم نمیدونم... توروخدا هرکاری میخوای بکنی بکن...

    ادامه مطلب
  • چی بگم؟

  • نیلوبلاگ

    من که هرچی باید رو نوشتم براتون... کاش شمام مینوشتید... من را تعریف کنید. (خیلی نمره) خود را نیز تعریف کنید(خیلی نمره)...

    ادامه مطلب
  • دور!

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد برم... یه جای دور... پر از درخت... پر از سکوت... همه افکارم رو مرور کنم... همه چیزو... از کجا تا کجا... آرومم از اینکه فهمیده شدم نا آرومم از اینکه دوباره فهمیده نمیشم غمگینم از خاطره هام خوشحالم از آینده... که البته اگه مثبت بهش نگاه کنم نمیدونم میشه یا ن ولی میدونم که افق روشن رو باید ساخت... که من توش خبره نیستم:)...

    ادامه مطلب
  • تنهایی

  • نیلوبلاگ

    بسم الله... ... تنهایی رو خیلی تجربه کردم... تو اوج دوران زندگیم... دورانی که نیاز داشتم به همه ی اون چیزایی که یه جوون نیاز داره... xa0...

    ادامه مطلب