
وای خدایا چرا اینجوریم؟! چزا اینقدر گیجم؟! اصن نمیفهمم؟! هی فکر میکنم از خودم دورم بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان! پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟ اشتباه دارم تو کارم ها! ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده... وای خدایا کمک کن... سینم داره سوراخ میشه... عه¡ اصن خیلی عجیبه برام الان همه چیز تو همه! آخه خو چرا!؟ خاطره ها اینجا چیکار میکنن؟! پووووووف... واقعا خودم خندم میگیره چه مسخره و بی منطق! ... دعام کنید ... میشه فکر کنم اینجایید بعد من کنارتون سرمو بذارم زمین گریه کنم؟!...
ادامه مطلب
تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبینم اینه که آسمون میشه "پرده سینما"ـی فیلم "زندگی من"... ... هووووفففف... خیلی نامنظم نوشتم ولی واقعا ذهنم نامنظمه بیخشید......
ادامه مطلب
بسم الله... ... تنهایی رو خیلی تجربه کردم... تو اوج دوران زندگیم... دورانی که نیاز داشتم به همه ی اون چیزایی که یه جوون نیاز داره... xa0...
ادامه مطلب