دلنوشتهی یک واحد انسان

متن مرتبط با «بلاخره با پولای خوردم» در سایت دلنوشتهی یک واحد انسان نوشته شده است

آنچه باید درباره بچه بدانید

  • نیلوبلاگ

    بچه موضوع «بچه» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بچگی؟سادگی؟نفهمی؟جوونی؟موقعیت نشناسی؟روال بودن موضوع؟نمیفهمم...فقط مبدونم هربار دارم یه جور گندکاریاشو جمع میکنماحساس میکنم خوبم جمع مبکنمزود و سریع ...ولی اعصاب نمیذاره واسه ادم این بشر...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره نشد... بدانید

  • نیلوبلاگ

    نشد... موضوع «نشد...» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. خدایا...دلم دو سه ساعت ببرون بودن و خوش گذشتن میخواد... ...

    ادامه مطلب
  • بالش...

  • نیلوبلاگ

    دلم براش میسوزه... برای بالشتم... خیلی وقتا خیس میشه... شاید دوست نداشته باشه... فکر کنم هم دوست نداشته باشه... کی این همه تلخی رو دوست داره! هیچکی... اینکه جمع میشم تو خودم هم خیلی جالبه برای خودم حتی! ...

    ادامه مطلب
  • آدم اشتباهی

  • نیلوبلاگ

    اینکه آدم فکر کنه که "آدم اشتباهی"یه...خیلی بده اصن آدمو نابود میکنه بدجور اینکه همه کارات اشتباهه همش اشتباه میکنی و افراد مهم زندگیت... پوووف... عیب نداره... درستش میکنم...

    ادامه مطلب
  • سرباز!

  • نیلوبلاگ

    احساس یه سرباز تازه از جنگ برگشته رو دارم... سربازایی که از خط مقدم جنگ میان خیلی داغونن... آدمایی که دیگه آدم نیستن! انگار دلشون سنگ شده... به خاطر چیزایی که دیدن و تجربه کردن به خاطر زخمای روحیی که خوردن و چشیدن... احساس یه سرباز از تازه جنگ برگشته رو دارم که به صورت خانوادش لبخند میزنه... که ظاهر دروغگوی خوبی داره... که عادی برخورد میکنه... ولی بعضی وقتا یه دفعه دیوونه میشه... یه دفعه یه کاری میکنه که خودشم نمیفهمه دلیلشو... کسی که از جنگ برگشته خیلی سختس... خلوتاش آزار دهندس... گریه هاش شبیه زجه ست ولی آروم و بی صدا! دیر خوب میشن... سخت خوب میشن... خیلی طول میکشه تا ...

    ادامه مطلب
  • بلاخره...

  • نیلوبلاگ

    یکشنبه روزی بود.قرارمون سر ۱۲فروردین بود.چند دقیقه زودتر از من رسیده بود.نمیخوام کامل تشریح کنم که چه کردیمو و چی گفتیم چون ن کمه ن حوصلشو دارم.رفتیم و اون منطقه رو بهش نشون دادم.تا جایی که ذهنم یاری کرد گفتم بهش.لحظات رو براش تعریف میکردم.نماز رفتیم مسجد سجاد خوندیم.بعدش هم برگشتیم انقلاب.کار داشت.خرید داشت.منم به دلم افتاده بود یه چیزی برای خودم بخرم.ولی قبلش ییه سر رفتیم شیرینی فرانسه.اونجا بود که...اونجا بود که دیگه نشد خودمو نگهدارم.اونجا بود که بغضم شکسته شد.اونجا شد که اشک ریختم. کافه لاته جلوم.رو به دیوار.کنارشون وایساده بودمو اشک میریختم. من خی...

    ادامه مطلب