
حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو خراب کردن... بعد یه بیل دادن بهش... گفتن خونتو دوباره بساز... خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش بکنه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه... بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی اگه نسازی فلانت میکنیم بهمانت میکنیم... ........ امشبم که نخوابیدم... یه صحبتی با علی کردم یه سری کلیات رو بهش گفتم... تعجب رو تو چهرش دیدم......
ادامه مطلب
تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبینم اینه که آسمون میشه "پرده سینما"ـی فیلم "زندگی من"... ... هووووفففف... خیلی نامنظم نوشتم ولی واقعا ذهنم نامنظمه بیخشید......
ادامه مطلب
بسم الله... ... تنهایی رو خیلی تجربه کردم... تو اوج دوران زندگیم... دورانی که نیاز داشتم به همه ی اون چیزایی که یه جوون نیاز داره... ...
ادامه مطلب