
میشینم سر درس...بکوب میخونم... بعدویه دفعه افکار میریزن سرم "اگه دوباره امتحانو گند بزنی چی؟ اگه مشروط شی چی؟ اگه اخراج شی چی؟ اگه نتونی به قولت پایبند نمونی چی؟ حتی نگینم ازت ناامید میشه بدبخت... برو بمیر از الان" چی بگم؟ :( آبجی ... #دلهره #صدایلرزون ...
ادامه مطلب
چرا اصلا همه چیز اون سال باید توهم میشد؟! اصلا همه چیز قاطی پاتی بود! میخواستم واسه مامان کادو بخرم : تازه داستانمون با بابا شروع شده بود... مامان خیلی حالش خراب بود... بابام که نمیشد باهاش حرف زد حتی... هدیه نخریدم براش... به جاش تو بغلم مث همیشه گریه کرد ... هنوزم دوست نداره تولدشو......
ادامه مطلب
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...
ادامه مطلب
گریه مرد بی صدا قشنگه... اصن باید مث اشک ریختن باشه فوقش...
ادامه مطلب
تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبینم اینه که آسمون میشه "پرده سینما"ـی فیلم "زندگی من"... ... هووووفففف... خیلی نامنظم نوشتم ولی واقعا ذهنم نامنظمه بیخشید......
ادامه مطلب