
میشینم سر درس...بکوب میخونم... بعدویه دفعه افکار میریزن سرم "اگه دوباره امتحانو گند بزنی چی؟ اگه مشروط شی چی؟ اگه اخراج شی چی؟ اگه نتونی به قولت پایبند نمونی چی؟ حتی نگینم ازت ناامید میشه بدبخت... برو بمیر از الان" چی بگم؟ :( آبجی ... #دلهره #صدایلرزون ...
ادامه مطلب
شاید یکی از دلایلی که کم حرف شدم این باشه که این بلاگفای مسخره ،دسترسیش خیلی داغونه...هربار باید خودمو بکشم بیام ابنتو...خو چه کاریه!!! هر روز پونصد تا موضوع تو ذهنم میاد که میخوام دربارهش حرف بزنم (اووووو...چقدر حرّاف شدم! : ) ولی نمیشه پس میریم میهنمون :اودافظ✋ ...
ادامه مطلب
بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم... تو حق داری الان ناراحت باشی حق داری که به هم بریزی... البته منم اشتباه کوچیکی نکردم... نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم هی میگم چیز خوبی نیستا انگار دوست داره! عی بابا! من که کم نمیارم... ایشالا که تهش خیر باشه... منم باید خودمو یه جوری بسازم دیگه...
ادامه مطلب
حتی "بیمکس" هم نیاز به شارژ شدن داره! میتونه پا به پات بیاد ها... ولی یه جایی شارژش تموم میشه! اون وقت باید بندازیش رو کولت... یا زیر بغلشو بگیری... هرجور شده برسونیش خونه... بزنیش به شارژ... بعضی وقتا جای "بیمکس" با "هیرو" عوض بشه... ینی جای "مراقب" و "مراقبت شونده" :))) xa0...
ادامه مطلب
خواب دیدم... برامون مهمون اومده بود! از تو آشپزخونه صدام زد... +بدو برو دوتا نون دیگه بخر -عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا! و به خواهرمو و مامان اشاره کردم! یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه... آب یخ بود که ریختن رو سرم! به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف کابینت بدم بهش و همزمان گفت... +چادرمو بده خودم میرم... - ن میرم +لازم نکرده -عه! میگم میرم دیگه! با ابروهای گره کرده بهم نگاه کرد... سرمو انداختم پایین... پارچه ی نون رو زد تو تختهی سینم و برگشت که برهتو آشپزخونه... ...
ادامه مطلب
برگشته علنا داره بهم توهین میکنه! جلو همه... پسره ی احمق... و چقدر با خودم حال کردم وقتی با یه لبخند تحقیر آمیز ردش کردم رفت.....
ادامه مطلب
چرا اصلا همه چیز اون سال باید توهم میشد؟! اصلا همه چیز قاطی پاتی بود! میخواستم واسه مامان کادو بخرم : تازه داستانمون با بابا شروع شده بود... مامان خیلی حالش خراب بود... بابام که نمیشد باهاش حرف زد حتی... هدیه نخریدم براش... به جاش تو بغلم مث همیشه گریه کرد ... هنوزم دوست نداره تولدشو......
ادامه مطلب
اوضاع اونجوری که باید باشه نیست حتی نمیدونم چجوریه ها! ولی میدونم خوب نیست......
ادامه مطلب
علنا حالم از خونه به هم میخوره.... در مقابل حرفاشون و برخوردای انفجاریشون هیچ عکس العملی نشون نمیدم... حتی وقتی از درِ مهر و محبت وارد میشم باهام جبهه گیری میکنن! لعنت... دلم گرفته... اون خانم محترمم که پدر منو دراورده...عکسشو میبینم گُر میگیرم خدا حالشو خوب کنه... شمام دعاش کنید...خوب نیست قشنگ بغضم گرفته... چرا اینقدر بی مهری؟ بعد روانپزشکه میگه مهر و محبت با خانواده...هه خانواده رو اول به من نشون بده بعد......
ادامه مطلب
شاید اولین دیالوگی که مغزم صبحها بلافاصله بعد از بیدار شدن داره اینه: +صدا؟!... -رفت +تصویر؟!... -رفت +نور؟!... -رفت +اکشن.......
ادامه مطلب
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کردم... بعد صحبتم،با اینکه نابود شده بودم از حجم حرفای سنگینی که زده بودم... ولی آروم و سبک بود... دومین کادو رو که بهم دادن اونم یهویی و با اون جمله ای که گفتن... دیگه ۱۵ مهر برام خوشحال کننده بود... هم...
ادامه مطلب
احساس میکنم دارم وارد فاز و نوع جدیدی از دروغگویی در ظاهر میشم! خدا رحم کنه......
ادامه مطلب
دلم میخواد برم... یه جای دور... پر از درخت... پر از سکوت... همه افکارم رو مرور کنم... همه چیزو... از کجا تا کجا... آرومم از اینکه فهمیده شدم نا آرومم از اینکه دوباره فهمیده نمیشم غمگینم از خاطره هام خوشحالم از آینده... که البته اگه مثبت بهش نگاه کنم نمیدونم میشه یا ن ولی میدونم که افق روشن رو باید ساخت... که من توش خبره نیستم:)...
ادامه مطلب
من تو رو درست کردم که بتونم توش حرف بزنم پس چرا نمیتونم هیچی بنویسم لعنتی؟!...
ادامه مطلب
ینی میشد یه چیز دیگه بشه؟! ینی میشد اون موقع اصن کلا یه چیز دیگه میشد؟! پ چرا نشد؟! میدونید؟ خستم زیاد گفتم این کلمه رو بهشون... ولی واقعا خستم! ________________ مامان امروز فقط بهم سلام کرد حتی بغلش کردم که ناراحتیای دیشبو از دلش دربیارم خودشو کشید بیرون از بغلمو رفت... اشکال نداره حسمو مهروموم میکنم میدم به یکی برام نگهداره...
ادامه مطلب
خوابتو دیدم اومدی پیشم رو تختم دراز کشیده بودم داشتم بیصدا اشک میریختم مث همون موقع ها گفتی:دلت شکسته؟ +بدجور... -دلت خریدار نداره؟ +[اشک ریختن] بعد یهو صورتت تغییر کرد خیلی ترسناک شدی خیلی وحشتناک با صدای خیلی ترسناک و بلند گفتی -هیچ وقت هم خریدار نخواهد داشت از خواب پریدم شایدم راست گفتی شاید حقم نیستxa0 شاید ......
ادامه مطلب