اگر نتونم چی؟
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 17:25
میشینم سر درس...بکوب میخونم... بعدویه دفعه افکار میریزن سرم "اگه دوباره امتحانو گند بزنی چی؟ اگه مشروط شی چی؟ اگه اخراج شی چی؟ اگه نتونی به قولت پایبند نمونی چی؟ حتی نگینم ازت ناامید میشه بدبخت... برو بمیر از الان" چی بگم؟ :( آبجی ... #دلهره #صدایلرزون
وبلاگ -_-
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/20 | ساعت: 17:25
شاید یکی از دلایلی که کم حرف شدم این باشه که این بلاگفای مسخره ،دسترسیش خیلی داغونه...هربار باید خودمو بکشم بیام ابنتو...خو چه کاریه!!! هر روز پونصد تا موضوع تو ذهنم میاد که میخوام دربارهش حرف بزنم (اووووو...چقدر حرّاف شدم! : ) ولی نمیشه پس میریم میهنمون :اودافظ✋
دینگ دینگ!
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/19 | ساعت: 23:36
به تو چه! ن جدا به توچه؟! بخواد حرف میزنه دیگه! مواظب باش پاتو از گلیمت درازتر نکنی... خودم قطعش میکنم... #قاطعیت
زمان...
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/19 | ساعت: 23:36
کرخت شدگی رو تو پاهام احساس میکردم... سرعتمو کم کردم... نم بارون میخورد تو طلق کلاه کاسکم... هوای سرد... . . . یه زمانی شوفاژ داشتیم تو خونمون
بی اعصابی
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/19 | ساعت: 23:35
بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم... تو حق داری الان ناراحت باشی حق داری که به هم بریزی... البته منم اشتباه کوچیکی نکردم... نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم هی میگم چیز خوبی نیستا...
عمل
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/19 | ساعت: 23:35
-مامان! نمیذارن بیام بالا...توروخدا شما بیا پایین من برم پیش علی...معلومه از الان چقدر گریه کردی دیگه...بیا پایین قربونت بشم...بیا عزیز دلم . . . رفتم بالا... صدای دادش از توی راهرو به گوش میرسید... صدایی که انگار میخواست خفه بشه ولی نیروی حنجره ها قوی تر از این حرفا بود... اومدم تو... نگاه پیرمردی ...
هیرو ...
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/15 | ساعت: 12:34
حتی "بیمکس" هم نیاز به شارژ شدن داره! میتونه پا به پات بیاد ها... ولی یه جایی شارژش تموم میشه! اون وقت باید بندازیش رو کولت... یا زیر بغلشو بگیری... هرجور شده برسونیش خونه... بزنیش به شارژ... بعضی وقتا جای "بیمکس" با "هیرو" عوض بشه... ینی جای "مراقب" و "مراقبت شونده" :)))
نون!
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/14 | ساعت: 23:39
خواب دیدم... برامون مهمون اومده بود! از تو آشپزخونه صدام زد... +بدو برو دوتا نون دیگه بخر -عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا! و به خواهرمو و مامان اشاره کردم! یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه... آب یخ بود که ریختن رو سرم! به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف کابینت بدم بهش و ...
بیحس
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/10 | ساعت: 2:15
برگشته علنا داره بهم توهین میکنه! جلو همه... پسره ی احمق... و چقدر با خودم حال کردم وقتی با یه لبخند تحقیر آمیز ردش کردم رفت..
تجربه!
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/10 | ساعت: 2:14
... متاسفانه هیچ تجربه ای ندارم هیچ غلطیم از دستم ساخته نیست حتی نمیدونم اوضاع چیه! شت...
تولد مامان!
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/10 | ساعت: 2:14
چرا اصلا همه چیز اون سال باید توهم میشد؟! اصلا همه چیز قاطی پاتی بود! میخواستم واسه مامان کادو بخرم : تازه داستانمون با بابا شروع شده بود... مامان خیلی حالش خراب بود... بابام که نمیشد باهاش حرف زد حتی... هدیه نخریدم براش... به جاش تو بغلم مث همیشه گریه کرد ... هنوزم دوست نداره تولدشو...
اوضاع
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/2 | ساعت: 9:58
اوضاع اونجوری که باید باشه نیست حتی نمیدونم چجوریه ها! ولی میدونم خوب نیست...
خونه...
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/2 | ساعت: 9:57
علنا حالم از خونه به هم میخوره.... در مقابل حرفاشون و برخوردای انفجاریشون هیچ عکس العملی نشون نمیدم... حتی وقتی از درِ مهر و محبت وارد میشم باهام جبهه گیری میکنن! لعنت... دلم گرفته... اون خانم محترمم که پدر منو دراورده...عکسشو میبینم گُر میگیرم خدا حالشو خوب کنه... شمام دعاش کنید...خوب نیست قشنگ بغض...
گیج...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/29 | ساعت: 8:30
وای خدایا چرا اینجوریم؟! چزا اینقدر گیجم؟! اصن نمیفهمم؟! هی فکر میکنم از خودم دورم بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان! پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟ اشتباه دارم تو کارم ها! ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده... وای خدایا کمک کن... سینم داره سوراخ میشه... عه¡ اصن خیلی عجیبه برام...
چقدر مرگ!!!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/29 | ساعت: 8:30
از بد هم بیشتر چقدر مرگ اگه نتونم باهات راحت باشم به نظرم اگه اینجور باشه باید گفت چقدر "مرگ"...
دلهره...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/29 | ساعت: 8:28
خداکنه ازم خسته نشی... خداکنه که... شایدم من آدم بده باشم! ........ میثاق: #دلتکتکمیخواد
هدشات!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/27 | ساعت: 18:35
تجربه ی هدشات شدن زیاد دارم! میدونم چه دردی داره... با اینکه فقط صدم ثانیس! ولی همین لحظه های قبلش خودش زنده شدن و مردنه ولی الان تو یه دقیقه ۱۳ نفرو هدشات کردم با اینکه هیچ حسی ندارن اونا! ولی... #خوابپریشون
صبح
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/27 | ساعت: 18:34
نمیخوام بخوابم دیگه ای کاش میشد دیگه نخوابم ای کاش میشد مُرد!
سرما!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/27 | ساعت: 18:34
از سرما بدم میاد... دستام که یخ میزنه... پاهام که یخ میزنه... از باد سرد بدم میاد... از هوای کثیف زمستون بدم میاد... از حرف نزدن بدم میاد... از بیکسی بدم میاد... از تنهایی بدم میاد... از اینکه مدتها دردمو بپوشونم بدم میاد... از اینکه ساعتها بهت زده باشم و نتونم حرف بزنم...
حال بد
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/25 | ساعت: 17:00
#بغض اصلا حالم خوب نبود... نشستم رو موتور... از تو آینه نگاه کردم به پشت سرم... رفیقم امانتیشو گرفته بود و داشت میرفت... سرم گیج میرفت... بغض اذیتم میکرد... #خاطرهیبد به زور رسیدم خونه... دلم بدجور گرفته بود... دلم میخواست پیشم بود... یا پیشش بودم... گریه میکردم یکم...