بی اعصابی
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 23:35
بهت نمیگم چقدر حالم بده که حق حال بد داشتن رو از تو نگریم... تو حق داری الان ناراحت باشی حق داری که به هم بریزی... البته منم اشتباه کوچیکی نکردم... نباید دیگه جلوی اصرارات کم بیارم نباید هرچی گفتی خواهش میکنم...بگید دیگه عع منم بگم نمیتونم بگم...برای محافظت از شما هم شده نمیگم هی میگم چیز خوبی نیستا...
عمل
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 23:35
-مامان! نمیذارن بیام بالا...توروخدا شما بیا پایین من برم پیش علی...معلومه از الان چقدر گریه کردی دیگه...بیا پایین قربونت بشم...بیا عزیز دلم . . . رفتم بالا... صدای دادش از توی راهرو به گوش میرسید... صدایی که انگار میخواست خفه بشه ولی نیروی حنجره ها قوی تر از این حرفا بود... اومدم تو... نگاه پیرمردی ...
هیرو ...
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 12:34
حتی "بیمکس" هم نیاز به شارژ شدن داره! میتونه پا به پات بیاد ها... ولی یه جایی شارژش تموم میشه! اون وقت باید بندازیش رو کولت... یا زیر بغلشو بگیری... هرجور شده برسونیش خونه... بزنیش به شارژ... بعضی وقتا جای "بیمکس" با "هیرو" عوض بشه... ینی جای "مراقب" و "مراقبت شونده" :))) xa0
نون!
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 23:39
خواب دیدم... برامون مهمون اومده بود! از تو آشپزخونه صدام زد... +بدو برو دوتا نون دیگه بخر -عه خب زودتر میگفتی! چرا حواستون نیست شما دوتا! و به خواهرمو و مامان اشاره کردم! یه جوری نگاهم کرد!انگار که ناامید شده باشه... آب یخ بود که ریختن رو سرم! به چادرش اشاره کر که از رو مبل اون طرف کابینت بدم بهش و ...
بیحس
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 2:15
برگشته علنا داره بهم توهین میکنه! جلو همه... پسره ی احمق... و چقدر با خودم حال کردم وقتی با یه لبخند تحقیر آمیز ردش کردم رفت..
تجربه!
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 2:14
... متاسفانه هیچ تجربه ای ندارم هیچ غلطیم از دستم ساخته نیست حتی نمیدونم اوضاع چیه! شت...
تولد مامان!
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 2:14
چرا اصلا همه چیز اون سال باید توهم میشد؟! اصلا همه چیز قاطی پاتی بود! میخواستم واسه مامان کادو بخرم : تازه داستانمون با بابا شروع شده بود... مامان خیلی حالش خراب بود... بابام که نمیشد باهاش حرف زد حتی... هدیه نخریدم براش... به جاش تو بغلم مث همیشه گریه کرد ... هنوزم دوست نداره تولدشو...
اوضاع
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 9:58
اوضاع اونجوری که باید باشه نیست حتی نمیدونم چجوریه ها! ولی میدونم خوب نیست...
خونه...
-
تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 9:57
علنا حالم از خونه به هم میخوره.... در مقابل حرفاشون و برخوردای انفجاریشون هیچ عکس العملی نشون نمیدم... حتی وقتی از درِ مهر و محبت وارد میشم باهام جبهه گیری میکنن! لعنت... دلم گرفته... اون خانم محترمم که پدر منو دراورده...عکسشو میبینم گُر میگیرم خدا حالشو خوب کنه... شمام دعاش کنید...خوب نیست قشنگ بغض...
گیج...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 8:30
وای خدایا چرا اینجوریم؟! چزا اینقدر گیجم؟! اصن نمیفهمم؟! هی فکر میکنم از خودم دورم بد نکاه که میکنم میبینم خودمم الان! پس اون چیه که فکر میکنم خودمم!؟ اشتباه دارم تو کارم ها! ولی اونقدر مبنایی نیست که بخواد چیز عظیمی رو تغییر بده... وای خدایا کمک کن... سینم داره سوراخ میشه... عه¡ اصن خیلی عجیبه برام...
چقدر مرگ!!!
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 8:30
از بد هم بیشتر چقدر مرگ اگه نتونم باهات راحت باشم به نظرم اگه اینجور باشه باید گفت چقدر "مرگ"...
دلهره...
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 8:28
خداکنه ازم خسته نشی... خداکنه که... شایدم من آدم بده باشم! ........ میثاق: #دلتکتکمیخواد
هدشات!
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 18:35
تجربه ی هدشات شدن زیاد دارم! میدونم چه دردی داره... با اینکه فقط صدم ثانیس! ولی همین لحظه های قبلش خودش زنده شدن و مردنه ولی الان تو یه دقیقه ۱۳ نفرو هدشات کردم با اینکه هیچ حسی ندارن اونا! ولی... #خوابپریشون
صبح
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 18:34
نمیخوام بخوابم دیگه ای کاش میشد دیگه نخوابم ای کاش میشد مُرد!
سرما!
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 18:34
از سرما بدم میاد... xa0 xa0دستام که یخ میزنه... xa0 xa0پاهام که یخ میزنه... از باد سرد بدم میاد... از هوای کثیف زمستون بدم میاد... از حرف نزدن بدم میاد... از بیکسی بدم میاد... از تنهایی بدم میاد... از اینکه مدتها دردمو بپوشونم بدم میاد... از اینکه ساعتها بهت زده باشم و نتونم حرف بزنم... xa0 xa0
حال بد
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:00
#بغض اصلا حالم خوب نبود... نشستم رو موتور... از تو آینه نگاه کردم به پشت سرم... رفیقم امانتیشو گرفته بود و داشت میرفت... سرم گیج میرفت... بغض اذیتم میکرد... #خاطرهیبد به زور رسیدم خونه... دلم بدجور گرفته بود... دلم میخواست پیشم بود... یا پیشش بودم... گریه میکردم یکم...
۹۵
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 16:59
از ب که بیدار شدم خیلی تلخ بودم... دلیلشم واضحه خب! اومدم دانشگاه... همه بچه های ۹۵ی وایساده بودن باهم... باید میخندیدم:) ..... حالا شما بگید...احتمال انفجار هست یا ن؟!
فیلمبرداریِ هرروز!
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 16:59
شاید اولین دیالوگی که مغزم صبحها بلافاصله بعد از بیدار شدن داره اینه: +صدا؟!... -رفت +تصویر؟!... -رفت +نور؟!... -رفت +اکشن....
افسرده!
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 16:17
ناظم: میرشمسی(خطاب)...بشین،راحت باش من: ممنون آقا +یه سوال بپرسم؟! -بفرمایید آقا +مادرپدرت از هم جدا شدن؟! -(تعجب شدید)...ن آقا! +پس چرا اینقدر تو خودتی؟! ...
ابراهیمی!
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:33
ابراهیمی: تو چرا اینجوریی میرشمسی؟! نیاز به یه کار اساسی داری . بگو هفته بعد پدرت بیاد مدرسه؟ من: (شوک زده) آقا حالا بیخیال. درست میشه خودش. ابراهیمی: همین که گفتم. پدرت رو بگو بیاد باید باهاش حرف بزنم من: آقا پدرمون خیلی درگیره. معلوم نیست کی بتونه وقت کنه بیاد ابراهیمی: من نمیدونم دیگه. هفته دیگه ...