۹۵
از ب که بیدار شدم خیلی تلخ بودم... دلیلشم واضحه خب! اومدم دانشگاه... همه بچه های ۹۵ی وایساده بودن باهم... باید میخندیدم:) ..... حالا شما بگید...احتمال انفجار هست یا ن؟!
فیلمبرداریِ هرروز!
شاید اولین دیالوگی که مغزم صبحها بلافاصله بعد از بیدار شدن داره اینه: +صدا؟!... -رفت +تصویر؟!... -رفت +نور؟!... -رفت +اکشن....
افسرده!
ناظم: میرشمسی(خطاب)...بشین،راحت باش من: ممنون آقا +یه سوال بپرسم؟! -بفرمایید آقا +مادرپدرت از هم جدا شدن؟! -(تعجب شدید)...ن آقا! +پس چرا اینقدر تو خودتی؟! ...
ابراهیمی!
ابراهیمی: تو چرا اینجوریی میرشمسی؟! نیاز به یه کار اساسی داری . بگو هفته بعد پدرت بیاد مدرسه؟ من: (شوک زده) آقا حالا بیخیال. درست میشه خودش. ابراهیمی: همین که گفتم. پدرت رو بگو بیاد باید باهاش حرف بزنم من: آقا پدرمون خیلی درگیره. معلوم نیست کی بتونه وقت کنه بیاد ابراهیمی: من نمیدونم دیگه. هفته دیگه ...
یزد...
مامان: (باگریه)میخوام برم یزد...من که ن پدر دارم ن مادر...میرم خونه ی خواهرام من:مامان جان،عزیز من،الهی من فدات بشم،یه لحظه فکر کن. اولا چی میخوای بگی به خاله ها؟!دوما ،مامان جان،دور که بشی یه قدم به طلاق نزدیک شدیا!حواست هست؟سوما،دلت میاد منو تنها بذاری؟ +یه چیزی میگم بهشون بلاخره،حداقل برای چند رو...
ستاره...
آسمون یزد خیلی پرستارهست... جون میده واسه خیره شدن به سقف آسمون... درد دل کردن باهاش... ولی حیف... حالم اینقدری خوب نیست بخوام برم با خیال راحت حرفامو بزنم... ن نفس درست و حسابی دارم... ن زبونی برای حرف زدن... فقط سینم از بغض خیلی سنگینه... لعنتی...
تولدم...
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کرد...
احمق
دور از جون همتون... یه سری آدما خیلی احمقن... خیلی ... اون قدری که آدم تعجب میکنه که یکی چجوری میتونه اینقدر احمق باشه! اینقدر بی مبنا و منطق حرف بزنه... واقعا مسخرس... منو باش خودمو واسه کی پایین میوردم... ... سرم درد میکنه اعصابم خورده به خاطر قولایی که به خانم ز.س داده بودم نمیتونستم خیلی حرفا و ...
آرامش...
چه احساس خوبی دارم! وای خدا! با تمام وجودم ممنونم که هستید شبتون خوش ن.گ
بالش...
دلم براش میسوزه... برای بالشتم... خیلی وقتا خیس میشه... شاید دوست نداشته باشه... فکر کنم هم دوست نداشته باشه... کی این همه تلخی رو دوست داره! هیچکی... اینکه جمع میشم تو خودم هم خیلی جالبه برای خودم حتی!
میثاق...
چقدر دوست داشتم این چند روزه بیام اینجا... یکم حرف بزنم... اندازه یکی دوتا پست... ولی از صبح تا شب به شدت درگیر بودم... با اینکه دلم لک زده بود برای حرف زدن... هه...یادش بخیر...یه زمانی کلا حرف نمیزدم از خودم... ولی درکل... آخ که پدرم دراومده ... خیلی سخته تمام قد وایسادن جلو همه چیز... بدون اینکه ح...
شبت بخیر...
"شبت بخیر برادرجان:) " سه چهار بار خوندمش... هر سه چهار بار گریهم باصدا شد... دفعه آخر دیدمت... موقعی که رفتم بخوابم... روی صندلی نسشته بودی... جلوی تخته وایت برد... نگاهم میکردی... انگار بغض کرده بودی... دیگه تنها نبودم... تنها نبودم که خوابم برد... ممنونم که بعد ۱۸ سال اومدی... همین که سر بزنی بهم...
استرس
وای خدا چقدر استرس دارم! چقدر سرم درد میکنه... اه... این همه کار ریخته سرم همشم الکی و به درد نخور... خدایا درسو چیکار کنم! قشنگ بوی عقب افتادن به مشامم میرسه از همین الان...
بغل؟!
چرا دلم میخواد یکی بغلم کنه...! خجالتآوره! مشکل پیدا کردی آقاجان... البته همینجورشم خدا مشکل تشریف داری... این یکیشه پاشو فکرکن فردا چه غلطی باید بکنی بابا
اشک!
گریه مرد بی صدا قشنگه... اصن باید مث اشک ریختن باشه فوقش
سرما
خدا میدونه چقدر با این سرما احساس نزدیکی میکنم
خرابه!
حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو خراب کردن... بعد یه بیل دادن بهش... گفتن خونتو دوباره بساز... خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش بکنه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه... بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی اگه نسازی فلانت...
دروغ
احساس میکنم دارم وارد فاز و نوع جدیدی از دروغگویی در ظاهر میشم! خدا رحم کنه...
اشکهای سهمی!
تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبی...