یزد...
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:33
مامان: (باگریه)میخوام برم یزد...من که ن پدر دارم ن مادر...میرم خونه ی خواهرام من:مامان جان،عزیز من،الهی من فدات بشم،یه لحظه فکر کن. اولا چی میخوای بگی به خاله ها؟!دوما ،مامان جان،دور که بشی یه قدم به طلاق نزدیک شدیا!حواست هست؟سوما،دلت میاد منو تنها بذاری؟ +یه چیزی میگم بهشون بلاخره،حداقل برای چند رو...
ستاره...
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 17:33
آسمون یزد خیلی پرستارهست... جون میده واسه خیره شدن به سقف آسمون... درد دل کردن باهاش... ولی حیف... حالم اینقدری خوب نیست بخوام برم با خیال راحت حرفامو بزنم... ن نفس درست و حسابی دارم... ن زبونی برای حرف زدن... فقط سینم از بغض خیلی سنگینه... لعنتی...
تولدم...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:22
امروز تولدم بود... شاید تا دیروز صبح که از خواب بیدار شدم احساس نفرت داشتم از ۱۵ مهر! یادآور خاطرات سیاه و تلخ بود برام... برام مسخرا بود این روز... با اینکه روز قبلش مریم و حسین برام تولد گرفتن که خب واقعا لطف کردن بهم ولی توش خیلی حرفای تلخ زیاد زدیم... هدیه گرفتم... و بعد دیروز... با ن.گ صحبت کرد...
احمق
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:22
دور از جون همتون... یه سری آدما خیلی احمقن... خیلی ... اون قدری که آدم تعجب میکنه که یکی چجوری میتونه اینقدر احمق باشه! اینقدر بی مبنا و منطق حرف بزنه... واقعا مسخرس... منو باش خودمو واسه کی پایین میوردم... ... سرم درد میکنه اعصابم خورده به خاطر قولایی که به خانم ز.س داده بودم نمیتونستم خیلی حرفا و ...
آرامش...
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 3:39
چه احساس خوبی دارم! وای خدا! با تمام وجودم ممنونم که هستید شبتون خوش ن.گ
بالش...
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 3:23
دلم براش میسوزه... برای بالشتم... خیلی وقتا خیس میشه... شاید دوست نداشته باشه... فکر کنم هم دوست نداشته باشه... کی این همه تلخی رو دوست داره! هیچکی... اینکه جمع میشم تو خودم هم خیلی جالبه برای خودم حتی! xa0
میثاق...
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:46
چقدر دوست داشتم این چند روزه بیام اینجا... یکم حرف بزنم... اندازه یکی دوتا پست... ولی از صبح تا شب به شدت درگیر بودم... با اینکه دلم لک زده بود برای حرف زدن... هه...یادش بخیر...یه زمانی کلا حرف نمیزدم از خودم... ولی درکل... آخ که پدرم دراومده ... خیلی سخته تمام قد وایسادن جلو همه چیز... بدون اینکه ح...
شب
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 6:25
من رو فقط شبا از پا درمیاره...
شبت بخیر...
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 6:25
"شبت بخیر برادرجان:) " سه چهار بار خوندمش... هر سه چهار بار گریهم باصدا شد... دفعه آخر دیدمت... موقعی که رفتم بخوابم... روی صندلی نسشته بودی... جلوی تخته وایت برد... نگاهم میکردی... انگار بغض کرده بودی... دیگه تنها نبودم... تنها نبودم که خوابم برد... ممنونم که بعد ۱۸ سال اومدی... همین که سر بزنی بهم...
استرس
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 14:59
وای خدا چقدر استرس دارم! چقدر سرم درد میکنه... اه... این همه کار ریخته سرم همشم الکی و به درد نخور... خدایا درسو چیکار کنم! قشنگ بوی عقب افتادن به مشامم میرسه از همین الان...
بغل؟!
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 5:17
چرا دلم میخواد یکی بغلم کنه...! خجالتآوره! مشکل پیدا کردی آقاجان... البته همینجورشم خدا مشکل تشریف داری... این یکیشه پاشو فکرکن فردا چه غلطی باید بکنی بابا
اشک!
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 5:17
گریه مرد بی صدا قشنگه... اصن باید مث اشک ریختن باشه فوقش
سرما
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 13:21
خدا میدونه چقدر با این سرما احساس نزدیکی میکنم
خرابه!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 10:59
حال من مث حال یه آدمیه که زدن خونشو خراب کردن... بعد یه بیل دادن بهش... گفتن خونتو دوباره بساز... خب اون طرف تنها کاری که تونسته باهاش بکنه این بوده که با بیل یه،تیکه رو هموار کنه همونجا چادر بزنه توش زندگی کنه... بعد دوباره همه ی آدمای اطرافش بیان باهاش دعوا کنن که چرا خونتو نمیسازی xa0 اگه نسازی ف...
دروغ
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 10:59
احساس میکنم دارم وارد فاز و نوع جدیدی از دروغگویی در ظاهر میشم! خدا رحم کنه...
اشکهای سهمی!
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:38
تو حیاط... رو به آسمون... هروقت که دلم بگیره... هروقت که غدداشکیم کارشو شروع کنه... اشکام از رو شقیقه هام رد میشه... خیسشون میکنه... سرد...راهشو ادامه میده... لای موهام قِل میخوره... زیر سرم آروم میگیره... با اینکه چشام پر اشک میشه... ولی خوب میبینم آسمونو... ولی ستاره ای نمیبینم... زندگیمو توش میبی...
مهر...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:37
کلا سه ساله از مهرماه خوشم نمیاد... ن خوشم میاد... ن حتی دوست دارم بیاد... مهربرام شروع پاییز نارنجی نیست دیگه... برام شروع زمستون تاریکه... اینکه تو اینستام گفتم پاییزجان دلم برات تنگ شده بود و این چرت و پرتا... واقعا چرت بودxa0 میخواستم ببینم واقعا میتونم دوباره دوستش داشته باشم یا ن که دیدم ن :) ...
آدم اشتباهی
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 13:38
اینکه آدم فکر کنه که "آدم اشتباهی"یه...خیلی بده اصن آدمو نابود میکنه بدجور اینکه همه کارات اشتباهه همش اشتباه میکنی و افراد مهم زندگیت... پوووف... عیب نداره... درستش میکنم
جنگ...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 13:38
شب که میشه همه فکر و خیالا یه ارتش میشن من تنها... #البتهشمامهستید:)
بچگی
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 13:37
بچگیام از اینکه موهام بلند بشه خیلی خوشم میومد... میتونم بگم عاشق این بودم که موهام بریزه رو صورتم... از رنگ موهام خوشم میومد... ینی عاشقش بودم حظ میکردم وقتی موهام میریخت رو صورتمو همزمان نور میخورد توش که اصن هیچ... رنگ خرمایی روشنش از خرما تازه برام شیرین تر بود... امروز برگشتنا... وقتی کلاه کاسک...